فصل پاییز در حال تمام شدن است و برگ های باغچه ها آنقدر زیبا و قشنگ هستند که آدم را با خود به آسمان هامی برند ولی هنوز باران نباریده و روح آسمان خالی از ترانه است و باغچه در انتظار هوای تازه برگ های پاییز را به
من هدیه می کند و برای وداع با افسون طبیعت اشک هایش را به زمین می بخشد و من هم با او همراه می
شوم.و برای رسیدن به باران ترانه مان را می سراییم و دست هایمان را به سوی تو دراز می کنیم در طلب قطره
های عشق که خواهند بارید بر فراز سرمان و باغچه هنوز نفس می کشد اما در انتهای راه و آهسته خاموش
می شود.
برگ های زرد تو روزهای زندگانی من اند
عاشق و خموش و در هم اند
در مسری از فراز و نشیب
در هوای لحظه های دلفریب
ره به سوی سایه ی مرگ می برند
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 17:35  توسط فاطمه
|
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام ٬دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام ٬دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می شود
و برای خاطر نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن ٬دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم ٬ دوست می دارم...
«پل الووارد»
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 22:32  توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 11:3  توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 11:3  توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 11:1  توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 11:0  توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 10:57  توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 10:56  توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 10:55  توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 10:53  توسط فاطمه
|